تبليغاتX
کویر
نیت کرده بودم که سکوت کنم تو را ... اینجا لااقل ...
خواسته بودم به چله بنشینم از دست های تو نگفتن و از صدای تو نمردن را ...
اما حیف ! حیف عزیز دور  ِ همیشه ام ... حیف که هنوز هم تا که هنوز است در من دخترکی زندگی می کند که یک جایی ، همان طور که سرش روی پاهای توست ، همان طوری که دارد صدای تو را نفس می کشد ، همان طوری که توی دلش مدام حواسش پرت معصوم بودن ِ لب های تو وقت حرف زدن می شود ، یک جایی که همان طوری که حواسش هست که یک دستت را رها نکند اصلاً ، که مبادا وقت ِ لمس کردن دست هات برود با باد...  حواسش هم هست که آن یکی دستت را نگیرد توی دست هاش ؛ که بتواند مست بشود حرکت انگشت های مردانه ی قشنگت را وقت حرف زدن ، توی هوا ؛
یک جایی که او حواسش به همه ی توست / تو حواست به حواس  ِ دختر نیست ... یک جایی که دختر یادش هست و تو یادت نیست ... ؛
همان جا ... ؛ جا مانده ....
از کجا به کجا / از کجا تا کجا ؟؟؟
چقدر جهانم را کش بدهم تا فاصله ی تنم از تمنای آغوش تو و تماشای پُر پرستش دست هات  به اندازه ی دوردست ها باشد ... ؟؟!
چقدر دیگر دنیا باید بزرگ بشود که بوی تو یادم برود لا به لای بوها ... ؟؟!
دنیا کجایش دور از توست / دور از صدایت / مهربانی ات / آغوشت / دوست بودنت / دور از تن َت / دست هات / بدجنسی هات حتی  ... ؟؟؟!
اصلاً بگذریم از تمام این حرف ها عزیز  ِ من ... به جای تمام این کلمه ها و جمله ها تو بخوان که من فقط نوشته ام: 
عزیز دلی همیشه ... !
اوهوم ! همین را بخوان فقط ... حرف نمی زنم من  ماه ترین آقای دنیا ...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 12:51 توسط یک کویری | |

من شبیه الهه ها نبوده ام هیچ وقت ؛ پرستیدنی... یا که خیلی زیبا نبوده ام  ... یا آرام و ملایم حتی ... من بچگی زیاد کرده ام ... می کنم ... من زود پر خشم می شوم ... من حتی زود متنفر می شوم ... و همه ی این ها می دانم که بد است خیلی ... ولی خوب َم  ...و می دانم  خواستنم ، مهربانی ام ، خشمم ، حسادتم ، قهرم راست تر از همیشه می شود آن وقت های دوست داشتن ...

و من دوست داشتم واقعاً تو را ... دارم هم ...                                            

من ایمان داشته ام همیشه به خواستنت ... من مومن بودن  ام به بودنت ... حتی وقتی گفته ام به زبان که ندارم ... که نیستم !

من خودم را گیر انداخته بودم بارها توی موقعیت هایی که امتحان ِ راست بودن  ِ خواستنم باشد ... و ته دلم دوست داشتم همیشه که ببینم راست نیست خواستنم ... که ببینم از سرعادت است مثلاً ... یا تنهایی ... یا محض خاطر حمایتت ... یا از سر نیاز حتی ... اما نبود ...

درد دارد این ! اما هر بار دیدم که نیست ... دیدم که واقعی می خواهمت ... آن قدری که به تعجبم می انداخت...!!!

می ترساندم ... من می ترسیدم از تو ... از خودم ... از همه ی احساسی که به زبان آوردنش دردم می داد...من از غریق ِ عشقی شدن می ترسیدم ؛ که زمان عمیق ترش می کرد هر آن ... و من شنا نمی دانستم ... !

من از مرگ ِ رفاقتی که می خواستم همه ی عمر نگهش دارم می ترسیدم ...  رفاقتی که مثلش را نداشتم هیچ وقت ... و نداشته باشمش شاید هیچ وقت ِ دیگر هم ...

من می ترسیدم (...)(اسمت دوست دارم که جای این 3 نقطه باشد ؛ نمی دانی چه دوست دارم صدا کردنت را ... ! آن قدری که دلم می خواهد که ته تمام جمله ها اسمت هم باشد ! ) ....

و حالا روزهاست که دارم نگاه می کنم به همه ای که رفت ... دارم می بینم خودم را ... تو را ...می بینم که دلم خواسته بود "عزیز دلم" بگویمت همیشه و نگفتم ...آرزویم گفتن حرف هایی بود که نگفته ام هیچ وقت برایت ... یا خواندن ِ تمام نوشته های پاره شده ای که تو نخواندی هرگز ... آرزویم گفتن ِ "می بوسمت" بود بی ترس از اینکه رفاقتمان خراب ِ عاشق بودنم بشود ... حتی گفتن ِِ "فدات بشم من" آرزویم بود ... باورت می شود ؟!

 آرزویم " تو" بودی ...

من روزهاست که دارم نگاه می کنم به آن همه ای که از دست دادم ... همه ای که رفت با باد ... همه ای که نمی شود برگردانمش دوباره ... آن همه ای که نگفته ام برایت هرگز و نمی خواهم حتی گفتنشان را ...

من روزهاست که می پرسم از خودم که از دست رفته هایم زیر سایه ی بودن ِ تو می ارزد به گرفتن های خواستنی ام از حضور بزرگت آیا ... ؟؟؟

خیلی هستند آن همه ای که ناراحتم می کنند ... مثل این که من یک عالمه حس ِ گناه دادم به مامانم که اشک هایم را مال خودش می دانست ... اشک هایی که مال تو بود ... ! و تو نمی دانی چه دردی دارد این ... این که من نمی شود جبران کنم این را ... نمی شود پس بگیرم از تو ، از خودم ، از دنیا !

 باور کن نمی خواهم بازی کنم با خودم اصلاً ... بازی نیست ! اینکه ببازی و دیگر فرصت نداشته باشی برای پس گرفتن و آخرش هم ببینی هیچ نداری درد دارد باور کن ...

درد دارد که من همه ی این روزها خودم را انداخته بودم توی درد ِ پرسکوتم که تو نشنوی صدای دلم را ... که دوستی ات همیشه بماند برای من ... که داشته باشمت همیشه برای نزدیک ترین رفیقم بودن ...

و حالا برسم به جایی که "دست شستن" است اسمش ... دست شستن از داشتن ِ تو ... به اندازه ی یک دوست ِ دور ِ خیلی معمولی حتی ...

رسیده ای تا به حال به اینجا ؟ که بپرسی از خودت پس چرا ماندم آن همه روز و چرا تن دادم به درد کشیدنم گاهی خیلی بیشتر از لذت بردنم حتی ، وقتی که آخر ِ آخرش قرار بر نداشتن بود ... ؟؟؟؟!

ساده نیست ... ساده می نویسم ... تو ساده نخوان اما ... !

همه اش درد است ... خیلی درد ... و حالادیگر هیچ کسی را ندارم این همه مطمئن و نزدیک  ؛  برای چند دقیقه حرف زدن ِ ساده  حتی ، خیلی درد دارد ... دردتر از هر چیزی که تصور کردنش را بتوانی ... 

و این واقعی است ... زیادی واقعی ... و چیزهای زیادی واقعی اغلب زیادی تلخند ...

ولی می بینم که آرامم حالا ...

تو حالم را بهم نمی زنی هیچ ... بدم هم نمی آید از تو ... از خودم هم حتی ... خشمگین هم نیستم هیچ هم ... نه فقط که هیچ کدام اینها نیست که دوستت هم دارم حتی بیشتر از همیشه!

و حالا می دانم که رفته ام ... که بر نخواهم گشت ... با این فرق که می دانم حالا که این حق ِ تو بوده/هست که نخواهی ام... که من نباید خشمگین باشم از تو که چرا نخواستی ام ... یا حتی از خودم که چرا تویی را خواسته ام که فکر می کنم آدم ها یک جور ِ احمقانه ای زیادتر از حد توی زندگی ات موقتی هستند ... ! اگر خواسته ام تو را ، خواستنی بوده ای/هستی حتماً ؛ با همه ی آنچه که در تو هست و من دوست ندارمشان... همین قشنگ است فقط... و دیگر هیچ ...

و من می دانم حالا که رفیقی داشته ام که کنارم بود همیشه ... که هیچ وقت ِ هیچ وقت نبود لحظه ای که صدا بزنم اسمش را و نباشد ... که تنها کسی بود که بلد شدم همه ام را نشانش بدهم ... آن قدر راحت که انگار سال ها می شناخته امش ... من می دانم که از بخت بد یا از سر حماقت یا بچگی یا... یا... یا... رفیقم را بد خواستم ... آن قدر که یک روز دیدم تمامش را می خواهم برای آغوش  ِ خودم فقط ... که حسودم به خواستن هایش ، به عشق بازی هایش ، به یادهای عشق های رفته اش حتی .... دیدم خواستن  ِ هیچکسی را بلد نیستم دیگر ... دیدم که شنیدنِ اینکه پسری می گوید به من که چقدر دوست داشتنی هستم ... یا مهربان ... یا باهوش ... یا که قشنگ ... خوشحالم نمی کند ... حتی وسوسه ام هم نمی کند به عاشقی ....

و من می دانم حالا که باید بگذرم از رفاقتی که بزرگ بود ...اما کم نمی کنم تو را از یادهایم ...و اینکه من رفاقتت را هم تمام می خواستم ... می خواهم ... همان قدری که همه ات را از آنِ خودم ، آغوشم ، دست هایم می خواستم ... می خواهم وقت  ِ رفاقت هم بکر باشد همه چیز ... جا باشد برای همه ی آنچه که تو دلت گفتنش را می خواهد ... و دل خودم گفتنش را ...

اینکه تو رفیقم بمانی با فاصله ... ، ملاحظه ...  ، به خاطر ترس از عاشق بودن ِ من ... اینکه تو نشود / نتوانی که از هرآن چیزی برایم بگویی که دوست تر داری ... از دلتنگی هایت ... اینکه نشود هر وقتی که می خواهم و می خواهی باشیم ... اینها رفاقت ِ محض نیست ... ! اینها تکه های وصله خورده ی دوستیمان است ... ! دوستی ای که ستایشگرانه ، بزرگ بود برای من / هست ... و نشد که نگه دارمش ...

آخ که چقدر خوب بود اگر میشد اسمت را هم بنویسم اینجا ... جمله هام گاهی تمام نمی شوند انگار اسمت که نیست!

و من آن قدر رفاقت  ِ محض با تو را مست شده ام قبل تر، که دوستی  ِ پرملاحظه با تو زخمم می زند... مثل نداشتنت ... مثل جهان ِ بعد از اینم بی حتی یک لحظه حضور ِ تو...

ولی آرامم حالا آن قدری که می شود بگیرمت توی بغل ِ خودم ... طولانی ، بی خشم ، بی فریاد ، بی اشک حتی ... با درد و لبخند فقط ...می شود نفس بکشم تو را آرام و بگویم که می مانی همیشه ... که تمام نمی شوی هیچ وقت برایم ... که نباید هم بشوی اصلاً ..

ومن بعدتر از این زندگی خواهم کرد  و یادم خواهد ماند همیشه، همه ی آن  لحظاتی را که با تو گذشت ...اگر زنده بمانم حتماً آدم ِ بزرگی می شوم یک روز ... که من می گذرم از تو ... از همه ات ... که نیمه ات را داشتن دردم می دهد .... من می گذرم ... و نگه می دارمت توی خاطره های زیباترین و  پردردترین سال های زندگیم ... و همیشه هم هر کجا که باشم هر بار که تو بیایی توی خاطرم لذت خواهم برد از تمام یادهای بودنت ...حتی اگر تو نخواهی یادهای روزهای بودن مرا

می دانی ؟ حالا مؤمنم به اینکه هیچ وقت دیگر بر نخواهم گشت به عقب ... به هوس ِ داشتنت ... بودنت... مهربانیت ... هم آغوشیت حتی ...که تو خواسته ای این را  ...

اولین نوشته ام بود برای تو و این آخرین نوشته ام هم بماند برای تو ،آقای خوب ِ اولین نوشته ام ...

یادت باشد همیشه که دوستت دارم ماه ترین دوست ِ دنیا ... آن قدر بزرگ و عمیق که اندازه اش هنوز هم می ترساندم ...مراقب خودت باش عزیز ِ من ... عزیز ِ خوب ِ روزهای رفاقتم ...  عزیز ِ یادهای همیشه ....  یک عالمه می بوسمت  ... یک عالمه عزیز دلم ... ("عزیز دلم" را یک جور مهربان و پر حسرت بخوان لطفاً )

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 17:6 توسط یک کویری |

غروبم مهربانا !

اما خيالت راحت خورشيد من

هيچگاه خون بي ستاره ها گردن ماه را نمي گيرد

اصلا چه كسي يادش مي ماند

شبي ستاره كوچكي كه يك گوشه آسمان كز مي كرد

و مي لرزيد

غروب كرد !

آري مهربانا شب روشن تر از آن است

كه از رفتن ستاره كوچكش دلگير شود

حق با توست مهربانا

هميشه حق با كسي است كه از رفتن ديگري

دلتنگ نمي شود

فقط بگو آيا همه ديوارها پر از آوارند

يا تنها ديوارهايي كه قسمت شانه هاي من مي شوند

فرو مي ريزند

آي مهربانا ... آي

پ.ن:

 اين روزها ....يادم مي آيدچه همه دلم گرفته از بی تو بودن َم ... حتی اگر تو راحت شده باشي از نق نق های من ... یادم می آید که دیوانه دارم می شوم از حسرت ِ بوسیدن دست هات ... یادم می آید که ۵شنبه چه قلبم تند می زد وقتي مي رسيد لحظه ديدنت ...  یادم می آید که تا وقتی کنارت بودم مثل  اين روزهايت ترسناك نبودي  ... بدجنس هم نبودی حتی ...  که می شد آرام گرفت کنار ِ سادگی ات ... کنار ِ مهربانی ات ... می شد آرام گرفت و سر گذاشت روی پاهات و خیره شد ساعت ها به تو که حرف می زنی و هی تند و تند مي خنديدي ...مي شد بوسه خواست و خجالت کشید از گفتنش ! ... می شد دستت را گرفت و رها نکرد یک لحظه ... می شد بوییدت ... خواستت ... نفس کشیدت ...
و بعدترش می بینم جان ِ دلم شدي ... توئي كه هرچقدر هم که شیطنت کنی و بدجنس باشی همیشه آخرش جان دلي باز ...که من همیشه آخرش فدای ِ تو می شوم!
اما باور کن دست خودم نیست این حس ... ! این که تو را یک جور کودکانه ای دوست دارم خیلی وقت ها ... مثل وقت هایی که غمگینی خیلی ... یا خیلی شاد ... یا که ذوق کرده ای برای چیزی ... یا حتی وقت های که می دانم با بدجنسی داری شیطنت می کنی که اذیتم کنی ! ...
ته تهش تو دردانه ی منی همیشه ... تو عزیز  ِ منی ... تو ماهی ... تو بدجنس ترین و بی رحم ترین آقای مهربان دنیا هستی !

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 14:34 توسط یک کویری | |
دوستت دارم!

ماهترین و بهترین دوست دنیا

آنقدر بزرگ و عمیق که اندازه اش می ترساندم

مراقب خودت باش عزیز دلم

یک عالمه عزیز دلم

عزیز دلم را یک جور با مهربانی بخوان !...

 

پ.ن:

تو متولد شدی و من باز هم... زندگی را به نام تو جشن گرفتم

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:22 توسط یک کویری |
بوي غريبي مي آيد ... شبيه دلهره!

و من باز دلم هواي رفتن  مي كند !

من جاده مي خواهم از اينجا تا...!

به من بگو جاده از كدامين طرف است ؟

مي داني ؟

پ.ن:

من هزار و چند صد سال است كه در راه مانده ام ...!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 19:21 توسط یک کویری | |
۶-

کاش کمی بیشتر می ماندی مهربانا

چقدر گفتم :روزگار با من نمی سازد

تو با من بساز

که روزگار منی...!

چقدر پا به پای آمدنت شمع روشن کردم

گریستم!

 و ماندنت را جشن گرفتم

گفتم نمی رود

دلش نمی آید

او که روزگار من است

غافل از اینکه تو هم روزگار من بودی

هم مثل روزگار من

 ناماندگار و ناسازگار !

می دانی مهربانا

دیگر حتی اشکی برای گریستن ندارم

امروز فهمیدم

تنها اهل آبادی بودن حماقت نیست

اهل آبادی نبودن هم عالم دیگری از دیوانگی است

گفته بودی که می روی

اما من دیر باور کرده بودم

تو آمدی ببینم

تنهایی!

گاهی می تواند راهی باشد که با پاهای خود ساخته ام

اما دیگر نمی توانم

نمی خواهم که بتوانم

مهربانا !

به جسارتی محتاجم 

که در نگاه تو بود

و به امیدی

که در خنده های تو بود

و به دعایی

که در اشک های تو بود

مهربانا !

همیشه می پنداشتم

رفتن

گاهی چقدر ناگزیر می شود

اما حالا می بینم

گاهی بازگشت

ناگزیر تمام راه های رفته است

پ.ن:

وقتی قسمت کسی فاصله و تنهایی باشد.... خواب ندیده را به آب گفتن ... تعبیری جز دیوانگی ندارد

آقای خوب نوشته هایم ... هنوز هم نمی دانی که چقدر دوستت دارم ؟!...بگو باران بیاید مهربانا ...دلتنگم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 19:3 توسط یک کویری | |
در سرزمین من

روزنامه ها لال به دنيا مي آيند!

رادیو کر!

تلویزیون کور!

و او که می پرسد چرا ؟!

لالش می کنند و می کشندش

کرش می کنندو می کشندش

کورش می کنند و می کشندش

در سرزمین من ...!

                                                                           "  سيد علي صالحی"

 

پ.ن :

 هرچند توقيف روزنامه همزمان با آزادي كيوان شد و تلخي اين توقيف اونم وقتي توي اوج كار براي بستن سالنامه بوديمو گرفت و هرچند هنوز هم همه ما معتقديم كيوان بدون اعتماد بهتر از اعتماد بدون كيوان ولي ... ولي اين روزا اصلا روزاي خوبي نيست ... مخصوصا براي بچه هاي ضميمه كه با هم زندگي مي كردن ...

سال ۱۳۸۸ داره تموم ميشه و اي كاش زودتر تموم بشه اين سال بد ... خيلي بد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:4 توسط یک کویری | |
۵-

گاهی همه یک تن می شود یک دست

یک قلم

یک کلمه

و کاش می دانستی وقتی آن کلمه نام توست

تو یعنی، همه دنیای یک نفر!

حوصله گریستن ندارم امشب

به مرغ حق بگو به جای من هق هق کند

تو رفته ای و دیگر صدای خنده هایت در گوشم نمی پیچد

امشب شانه های مرغ حق هم می گرید

سرم شده جولانگاه بادهای مخالف

که می خندد

که دشمن وار می وزد

که نبودنت را به شقیقه هایم می کوبد

پیش از تو تنهایی ام آنقدر در تاریکی فرو رفته بود

که نه من پوسیدنم را میدیدم

نه موریانه ها افتادنم را

تا تو آمدی فانوس به دست

و به هر چه پوسیدن بود شبیخون زدی

خندیدی

رفتی

صدایم نکردی ...

برگ آخر این بازی نه باد بود نه آسمان

برگ آخر این بازی منم

دیگر تمام شده ام مهربانا!

باد آمده تو را برده

دلم دارد غروب می کند

کاش لااقل باران بیاید

گریه زیر باران بی بهانه تر است

پر پر شدن مهربانا

پرپر شدن

شاید آن پایان نه چندان دور من از تو باشد ....

 

پ.ن:

۲۵ بهمن ۱۳۸۸.... یک سال گذشت .... هنوزهم ... دوستت دارم ... تا همیشه  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:34 توسط یک کویری | |

به دوستان در بندم ؛نسرين ،فريد،كيوان ،رضا و مهساي عزيز

 

باردیگر صدای اعتراض

                                درخیابان های شهر ممنوع

صدای دلهره چکمه های سرد

                                         سایه سنگین باتوم بر سر

دستهای مادران  

                          آماده برای زنجیر

این فریاد

 فریاد رهایی کبوتر

در صدای خسته نیمه اسیر شهر

فردا که می آید

آفتاب را شما به من هدیه خواهید کرد...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 22:37 توسط یک کویری | |

۴-

لاله ها در بی خیالی گلدان پوسیدند

و قاب پنجره در غروب هایی که بی تو ورق خورد زرد شد

آنقدر غروب های بی تو را ،در گاهٍ  دعا و گریه شمردم

 که ملائک اینجا به حوالی آسمان دیگری کوچیدند  

می دانی مهربانا !

گاهی کسی آنقدر رفتنی است که حتی نمی توانی دعا کنی

که نرود

که بماند

که برای همیشه بماند

برو !

چمدانت در درگاه خانه ، خواب آبادی دورتری را دیده

آبادی که آسمانش همین رنگ است

 و مردمانش آنقدر دوست داشتن می فهمند که تو را از نگاهت بشناسند

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:9 توسط یک کویری | |
>